شناسه: 171419

خاطرات جنگي

راوی علی حیدر زوار: یکروز در ستاد فرماندهی نشسته بودیم که آقای شعبانی آمد و گفت:" سه هزار نیرو تحویل گرفته ایم و باید در میاندوآب آموزش ببینند و الآن دست تنها هستیم و به یکی دو نفر که به ما کمک کنند، نیاز داریم." آقای کاوه که آن جا حضور داشت رو به من کرد و گفت:" آیا شما در رابطه با آموزش نیروها به آقای شعبانی کمک می کنی؟" من قبول کردم. در رابطه با امر آموزش دائماً در رفت و آمد بودیم. یک روز محراب مرا در طرح و عملیات دید. گفت:"ابراهیمی کجا هستی؟" گفتم:" در اردوگاه آموزشی مشغول به کار هستم." محراب گفت:" ما گردانی مستقل به نام قائم تشکیل داده ایم و همه چهارچوب و پایه هایش شبیه تیپ است ولی در یک قالب کوچک تر و مسئول ستاد هم نداریم. شما می آیی آن جا؟" گفتم:" الآن یکی دو هفته بیشتر نیست که آقای کاوه به من گفته بروم به واحد آموزش، اما اگر ایشان نظرش این باشد، مشکلی نیست." محراب گفت:" بیا با هم، همین الآن پیش آقای کاوه برویم و نظر او را جویا شویم." به اتفاق هم نزد کاوه آمدیم. محراب به کاوه گفت:" شما، آقای ابراهیمی را به من بده تا ما بتوانیم سازمان تشکیلاتی گردانمان را تقویت نمائیم." آقای کاوه گفت:" ابراهیمی، می روی؟" گفتم:" هر طور شما نظر بدهید." آقای کاوه گفت:" پس بعد از دوره آموزش به گردان محراب برو." قرار بر این شد که بعد از پایان دوره آموزش من پیش محراب بروم. اواخر دوره آموزش، عملیات کربلای 2 پیش آمد و ما نیروها را برای شرکت در عملیات آماده کردیم. باری تجهیز نیروها آن ها را به پیرانشهر بردیم. شب دوم عملیات خبر رسید که کاوه به شهادت رسیده است. با شهادت کاوه، استفاده از نیروهای ما میسر نشد و ما برگشتیم. بعد از اجرای مراسم شهید کاوه، محراب نزد من آمد و گفت:" آقای ابراهیمی، الوعده وفا" گفتم:" برای چی؟" گفت:" آقای کاوه گفت که شما جای ما بیایی، او که از میان ما رفت، حالا شما می خواهی بیایی یا نه؟" گفتم:"می آیم." بعد از موافقت آقای عسکری- مسئول ستاد آن زمان- و آقای منصوری، در گردان مستقل قائم مشغول به کار شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه