نوجواني و جواني
راوی علی اصغر حسینی محراب: برادر محراب یکبار برای ما تعریف می کرد و گفت : در مردسه ما یک میز پینگ پنگ در داخل اطاقی بود که گاهی برای بازی به مردسه می رفتیم . اما بعضی اوقات مستخدم مدرسه درب شیشهای اطاق را می بست. یکروز من به مدرسه رفتم ولی دیدم درب بسته است هرچه در زدم فریاد کشیدم کسی درب را باز نکرد.حوصله ام در نهایت سر رفت و با لگد ردم و شیشه را شکستم و دستم را بع داخل بردم و درب را از داخل باز کردم . داخل اطاق مشغول بازی بودیم دیدم خدمتگذار دوان دوان به طرف ما می آید که به حساب دعوا کند. وقتی به ما رسید سرو صدا راه انداخت که من بترسم من هم سریع یکی از تکه های شیشه را برداشتم و به خدمتگذار گفتم: اگر جلو بیایی گردنت را قطع می کنم. آن بنده خدا هم که وضعیت را این چنین دید رفت . ما هم کمی بازی کردیم و بعد به خانه برگشتیم.
ثبت دیدگاه