عشق به جهاد
راوی سید رضا هدایتی: یک روز محراب تازه از یگان دریایی مستقر در اهواز برگشته و بسیار خسته هم بود. از طرفی از سه روز قبل برق مقر تیپ که در آن موقع در کردستان مستقر بودیم قطع شده بود و هیچ کس هم پیگیر این موضوع نشده بود. محراب به محض ورود به مقر تیپ متوجّه قطعی برق مقر شد و فوراً مرا که آن زمان مسئول خدمات تیپ بودم خواست. وقتی به نزد محراب رفتم با یک حالت عصبانیت از من پرسید: شما اینجا چکاره اید؟ اصلاً احساس مسئولیت نمی کنید؟ گفتم: حاج آقای ابراهیمی چیزی به من نگفته اند. محراب گفت: زود به دنبال حاج آقای ابراهیمی بروید. من رفتم و حاج آقا را آوردم. محراب خطاب به حاج آقا گفت: حاج آقا ابراهیمی برق تیپ مدت 3 روز هست قطع است؟ و شما تا به حال هیچ کاری نکرده اید. حاج آقا گفت: ما فکر کردیم خودشان برق را قطع کرده اند و خودشان هم حتماً وصل می کنند. محراب گفت: یعنی چه؟ یعنی چه، شما می دانید که اگر یک شب در حالیکه هوا کاملاً تاریک است کومله ها ، دمکراتها به مقر تیپ حمله کنند، تمام بچه ها از بین خواهند رفت و چقدر امکانات از بین می رود و چه ضرری به بیت المال خواهد رسید. بعد خطاب به من گفت: آقای هدایتی، الان به مهاباد بروید و برق اینجا را وصل کنید و اگر وصل نکردید از همانجا به مشهد بروید چون دیگر به درد سپاه نمی خورید. من از این حرف محراب ناراحت شدم و به همراه رانندة خود محراب به سمت مهاباد حرکت کردیم. در بین راه به راننده گفتم: این محراب هم گاهی حرفهای زوری می زند؟ راننده گفت: ناراحت نباش. محراب با این حرفهایش می خواهد برش کاری نیروهایش را بسنجد. وقتی به شرکت برق مهاباد رسیدیم سریع به نزد مسئول آن قسمت که شخص کردی بود رفتم و گفتم: الان 3 روز است که برق مقر تیپ قطع شده است. او اظهار بی اطلاعی کرد و به نحوی می خواست رفع مسئولیت نماید. من که از برش و نفوذ کاوه در منطقه اطلاع داشتم به آن فرد گفتم: آقاجان، فرمانده تیپ ما گفته اگر برق تا نیم ساعت دیگر وصل نشود با بچه ها می آییم و شرکت برق را روی سرتان خراب می کنیم. زمانیکه به نزدیکی مقر تیپ رسیدیم دیدیم که برق مقر وصل شده است.
ثبت دیدگاه