عشق به جهاد
راوی زهرا حسینی محراب: یکروز پدرم به برادرم گفت: پسرم تو تا بحال خیلی به جبهه رفته ای، کافیست دیگر به جبهه نرو. علی اصغر در جواب به پدرم گفت: اگر جبهه نروم، مغازه تان را به نام من می کنید؟ پدرم گفت: بله، به نامت می کنم. علی اصغر دو مرتبه گفت: پدر مغازه تان کم است باید یک ماشین هم برایم بخرید. پدرم گفت: ماشین هم برایت می خرم به شرط اینکه تو دیگر به جبهه نروی! علی اصغر در جواب گفت: پدرجان، من اسلحه و جبهه را از تمام اموال دنیا بیشتر دوست دارم و به راهم ادامه خواهم داد.
ثبت دیدگاه