عشق به جهاد
راوی ماشاءاله حسینی محراب: آخرین مرتبه ای که پسرم علی اصغر به همراه خانواده اش به مشهد آمد. یکروز در حالیکه دخترش زینب دستش را به دیوار گرفته بود و راه می رفت. مادرش به علی اصغر گفت: پسرم، نگاه کن و ببین دخترت چقدر ناز شده است. بیا و به بخاطر او دیگر به جبهه نرو! علی اصغر مدتی فکر کرد و گفت: مادرجان هر چه فکر می کنم می بینم اسلام برای من از این بچه عزیز تر است. من اگر الان به جبهه نروم کمال نامردی است. این را بدانید تا زمانیکه جنگ باشد من در جبهه می مانم.
ثبت دیدگاه