احساس مسؤليت
راوی معصومه حسینی محراب: پسرم نقل می کرد و می گفت: وقتی به جبهه اعزام شدم دائی اصغر مرا به گردان دیگری فرستاد و برای دلجویی من گفت: یک خواهر زاده ام شهید شده، اگر تو هم شهید شوی من دیگر نمی توانم به صورت خواهرم نگاه کنم. بعد از مدتی یک شب قرار شد گردان دائی اصغر در یک عملیات شرکت کند. وقتی من از جریان باخبر شدم به نزد دایی ام رفتم و گفتم: من هم می خواهم در این عملیات شرکت کنم. دائی اصغر مرا دعوا کرد و گفت: چه کسی به شما اجازه داده که به خط مقدم بیایی؟ من از برخورد ایشان خیلی ناراحت شدم. دائی اصغر وقتی ناراحتی مرا دید آمد و صورتم را بوسید و گفت: بیا در کنار خودم باش و باهم در عملیات شرکت کنیم.
ثبت دیدگاه