هيبت و صلابت
راوی علی خسروی: زمانیکه در شهر مهاباد بودیم یکروز یکی از بچه های تهران خطای بزرگی انجام داده بود و برادر محراب خیلی ناراحت شده بود اتفاقاً همان روز برادر محراب می خواست بچه ها را جهت میدان تیر به بیرون پادگان ببرد. محراب مرا صدا زد و گفت: می خواهم بچه ها را به میدان تیر ببرم. شما الان بالای سر این برادر بایستید و تا زمانیکه من از میدان تیر برمی گردم باید دور پادگان سینه خیز برود. گفتم: چشم، خودم روی سرش می ایستم تا شما برگردید. من هم این برادر را چند مرتبه دور پادگان سینه خیز بردم بطوریکه سر آستینهایش پاره شده و از دستهایش خون می آمد. هر کسی که ما را می دید می گفت: برادر خسروی، این بنده خدا را بگذار کمی استراحت کند. گفتم: نه حاجی محراب این طور گفته است. حاجی بدون دلیل حرف نمی زند، بالاخره یک چیزی بوده که حاجی گفته با او اینطور برخورد شود. با توجه به اینکه آن برادر هیکل و درشت و تنومندی داشت اما زمانیکه حاجی مجراب برگشت او دیگر رمقی نداشت که بتواند سینه خیز برود این هم همچنان بالای سرش ایستاده بودم. حاجی وقتی به ما رسید و وضعیت را دید بلافاصله دست آن برادر را گرفت و او را بلند کرد و به من گفت: برادر خسروی، با این برادر چکار کردی؟گفتم: حاجی خودت گفتی او را سینه خیز ببرم تا شما برگردید! بعد از دور آنها را نگاه می کردم و حاجی محراب در حالیکه صحبت می کرد دیدم که شانه هایش می لرزد. به نظر می رسید حاجی محراب در حال گریه کردن است. بعد حاجی مرا صدا زد و گفت: برو از تدارکات یک دست لباس بگیر و اگر چیز دیگری هم این برادر نیاز دارد به او بدهید. گفتم: حاجی ، با نیروها اینطور برخورد نکنید نیروها گستاخ می شوند. البته من نمی دانم این برادر چکار کرده ولی از فردا کارهای بدتری هم انجام می دهد. حاجی گفت: نه ، مادر مقامی نیستیم که بخواهیم اینطور نیروها را مجازات کنیم. ما فقط می توانیم نیرو را تنبیه و یا مطلبی بگوییم که در حد نصیحت باشد. حال اگر آن شخص کار خلاف را تکرار کرد سرو کارش بعد از آن با دفتر قضایی است.
ثبت دیدگاه