عشق به ائمه اطهار
راوی محمد شیخ: طی مدت دو ماهی که در باختران بودیم یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام همه رفتند توی آسایشگاه و خوابیدند . تقریبا ساعت 11 شب بود که یک دفعه شنیدم صدای زمزمه ای فرح بخش و روح بخش می آید . یواش یواش از خواب بیدار شدم دیدم حاج علی اصغر محراب ده پانزده نفر را جمع کرده و خودش دارد یک نوحه ای از حضرت عباس می خواند و سینه می زنند
ثبت دیدگاه