شناسه: 171744

عشق به ائمه اطهار

به روایت از ثریا حسینی : در سال 63 با سید محمود حسینی سفری به شهرستان کاشمر داشتیم در برگشت ماشین بین تربت حیدریه و رباط سنگ خراب شد عده ای که همراه ما بودند به مشهد آمدند و ما همانجا ماندیم . پولی برای تعمیر ماشین نداشتیم که بپردازیم . با مشکلات فراوانی خود را به رباط سنگ رساندیم . به سید گفتم : حالاچه کار کنیم نه پولی داریم تا شب را درجایی استراحت کنیم و نه پولی که ماشین را تعمیر کنیم . سید گفت : برادر رضایی به خدا توکل کن . یک حمد و سوره از ته دل بخوان شاید خدا لطفی کند و اینجا پایگاه بسیجی پیدا کنیم آنوقت می رویم و مشکلاتمان را حل می کنیم. سر شب بود و در روستا قدم می زدیم تا شاید پایگاه بسیجی پیدا کنیم دیگر خسته شده بودیم در کنار دیواری نشستیم سید بلند شد ورفت . بعد از چند دقیقه از فاصله ی دور فریاد زد برادر رضایی ، برادر رضایی گفتم : چی شده؟ گفت : حمد سوره ای که خواندیم موثر واقع شد . اینجا پایگاهی است که یکی از دوستان جبهه در آن فعالیت می کند. شب را به آنجا رفتیم خیلی ما را تحویل گرفتند . در مسجد نشسته بودیم که سید گفت : حالاکه خدا به ما لطف کرد بیا تا برای تشکر دعایی بخوانیم . من از شدت خستگی از این کار امتناع کردم سید گفت : ای بابا به لطف همین دعا ها و محبت اهل بیت است که ما به اینجا رسیدیم شاهد بودی که هیچ امیدی نداشتیم ولی دیدی که پایگاهی پیدا شد و یک سری امکانات فراهم شد وبه راحتی شب را به صبح رساندیم . با همکاری آن روستای بسیجی و امکاناتی که در دسترس بود عیب ماشین را برطرف کردیم و به راه خود ادامه دادیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه