خاطرات جنگی
به روایت از ثریا حسینی : برای عملیات والفجر 8 آماده می شدیم برای دیدن سید محمود حسینی به سوی گردان ایشان آمدم سید چهره اش گرفته و ناراحت بود و علت آن را جویا شدم سید گفت : من احساس مسئولیت می کنم و هر چه به برادران بسیجی می گویم که چند روز دیگر عملیات درپیش است و ما باید در عملیات شرکت کنیم اینها نمی پذیرند که بمانند. در بین آنها زمزمه هایی به گوش می رسد که می خواهیم تسویه حساب کنیم گفتم : اگر به خدا توکل کنیم همه مسائل حل می شود سید گفت : اتفاقاً امروز که رفتم و برای برادران بسیجی صحبت کردم رزمنده ای آمد و مطلبی را به من گفت و رفت . خیلی عصبانی شدم ولی به خدا متوسل شدم و قرآن خواندم آن رزمنده دوباره پیش من آمد و گفت که می خواهد بماند خیلی خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم که توانستم یک نفر را قانع کنم که بماند با سید مشغول صحبت کردن بودیم که خبر دادند باید برای آموزش نیرو به مشهد بروید . تعدادی از نیروها به مشهد آمدند سید خیلی خوشحال بود گفت : حالامی توانیم تعدادی از برادران را مرخص کنیم . سید ادامه داد و گفت: من امروز آنقدر به درگاه خدا متوسل شدم و قرآن خواندم که مطمئن هستم تمام کارها و مشکلات حل می شود این ناراحتی هم در چهره من تا غروب باقی نخواهد ماند چند روزی تا عملیات باقی مانده بود که تعدادی از برادران بسیجی منطقه را ترک کردند و به مرخصی رفتند.
ثبت دیدگاه