تولد و کودکی
به روایت از سید کمال حسینی : یک شب با خانواده به روستا می رفتیم. به اول جاده روستا که وارد شدیم. برادرم از درب ماشین افتاد اما پدرم متوجه نشد مقداری که رفتیم من سر و صدا کردم و پدر متوجه افتادن برادرم شد و ایستاد و برگشت و او را برداشت او یکی از دندانهایش شکست ولی به فکر دندانش نبود و دنبال پستانکش می گشت، پدرم مرا کتک زد چون می گفت: مقصر تو بوده ای چون از طرف من افتاده بود.
ثبت دیدگاه