حرمت والدین
به یاد دارم یک روز من در اتاق نشسته بودم وحسن مشغول خواندن نماز بود که خواهر کوچکش وارد اتاق شد و با صدای بلند به سرم فریاد کشید که چرا جورابم را نشستی ؟ حسن که در این هنگام نمازش را تمام کرده بود در حالی که صورتش برافروخته بود به خواهرش گفت : خواهرم این طرز حرف زدن شما مانند این بود که با چوبی به سر مادر بزنی و به خواهرش تاکید کرد که حتی به بزرگتر نباید اف بگویی .
ثبت دیدگاه