محبت و مهربانی
به روایت از ابوالقاسم حسینی : یک بار در رزم شبانه ای که در اردوگاه آموزشی برای برادران بسیجی داشتیم نیمه های شب با استفاده از چاشنی های انفجاری آنها را بیدار کردیم و به حالت آماده باش در آوردیم . چون در بین نیروها بچه ها ی کم سن و سال هم وجود داشت ، چند تایی از آنها در اثر انفجار و شلیک فشنگهای مشقی ترسیده بودند و دست و پای خود را گم کرده بودند محسن آقا به طرف آنها رفت و گفت : سریع حرکت کنید ولی آنها هیچ عکس العملی نشان نمی دادند و خیلی وحشت زده شده بودند . وقتی آقا محسن متوجه موضوع شد، اسلحه اش را روی زمین گذاشت و به طرف آن نوجوان بسیجی رفت و او را در آغوش گرفت . با آنکه در آن زمان ایشان هم سن و سال زیادی نداشت ولی به یک حالت پدرانه ای این نوجوان را آرام کرد و به او گفت : چیزی نیست برادر من نترس . او توانست او را با صحبتهای صمیمانه اش آرام کند . من که تا آن زمان چنین رفتار عاطفی از ایشان ندیده بودم بسیار تعجب کردم چون با توجه به اینکه او مربی تا کتیک بود همیشه موقعیتش ایجاب می کرد که خشن باشد .
ثبت دیدگاه