خاطره شماره 21 - شهید سیدمحسن حسنی
به روایت از سید محسن حسنی : یادم می آید قبل از عملیات برای شناسایی منطقه و برای اینکه بچه ها با آنجا آشنا شوند شب همه گردان را جمع کردیم و به کنار آب آوردیم در آنجا بچه های تخریت هم با ما آمده بودند . به دلیل آنکه آن منطقه حالت باتلاقی و گلی داشت همه برادران با چکمه های لاستیکی آمده بودند که در باتلاق گیر نکنند . من با پوتینهای نظامی آمده بودم در حال حرکت بودیم که از پشت سرگروهان صدای کمک به گوش می رسید من آهسته ایستادم تا ببینم چه خبر شده وقتی به عقب برگشتیم دیدم یکی از برادرها درگل گیر کرده است و دارد در باتلاق فرو می رود . من به بچه ها گفتم شما ها اینجا توقف نکنید چون اگر سرو صدا شود نیروهای دشمن متوجه ما می شوند و باعث درگیری در منطقه می شود و چون فردایش هم عملیات بود کلیه ی زحمات لشکر به هدر می رفت . در آنجا فقط من ماندم و به نزدیک آن برادر رفتم تا به او کمک کنم چون پاهای او در پوتین گیر کرده بود ابتدا دستم را به زیر بردم و نمی دانم با چه قدرتی که فقط مانند معجزه بود بندهای پوتین ها را پاره کردم و بعد هم شلوارش را پاره کردم در همین لحظه ناگهان متوجه شدم که خود من هم در گل فرو رفتم و هیچ کاری نمی توانم انجام دهم و تمام نیروهای هم به اتفاق آقا محسن رفته بودند جلو و من کاملاً ناامید شده بودم ولی از آنجا که محسن دیده بود خبری از من نشده بلافاصله به عقب برگشت و دید که من در گل گیر کردم . آقا محسن گفت : شما دارید چه کار می کنید ؟ به او گفتم من آمدم این برادر را نجاب بدهم ولی خودم هم گیر کردم و درهمان موقعیت هم او دست از شوخی برنمی داشت و به من گفت : فلانی درست مثل خر تو گل گیر کردی . بعد بوسیله ی طنابی که در اختیار داشت با زحمات فراوان توانست ما را نجات دهد و من چون حدود 4 ساعت در گل بودم تمام بدنم از سرما می لرزید آقا محسن درست مانند یک پرستار ما را شستشو داد و لباس تمیز بر تنم کرد و پتو برایمان آورد و غذای گرم برای ما آماده کرد تا بتوانیم سلامت جسمانی خود را بدست آوریم.
ثبت دیدگاه