خاطرات بعداز مجروحیت
به روایت از سیدحسن حسنی :یک شب ساعت 12 شب درب خانه را زدند وقتی درب را باز کردیم دیدیم که محسن است که آمده است و یک اینک بهچشم دارد وقتی مادرش می خواست برق را روشن کند نگذاشت و بعد به اتاقش رفت که صبح معلوم شد که شیمیایی شده و ترکش خورده است .
ثبت دیدگاه