اعتقاد به ولایت
به روایت از منصوره حسنی : یک سال به اتفاق خاله اش همگی برای دیدار امام خمینی به قم رفتیم. به آنجا که رسیدیم جمعیت زیادی برای دیدن امام آمده بودند و دیگر هیچ کس را راه نمی دادند، هر چه ما می گفتیم: از راه دور آمده ایم ولی آنها اجازة ورود نمی دادند. بالأخره آن روز نتوانستیم امام را ببینیم و برای زیارت به حرم رفتیم، بعد از برگشتن از حرم به هتل رفتیم و در حال استراحت بودیم که ناگهان محسن هراسان و هیجان زده وارد اتاق شد و در حالی که قلبش به شدت در حال تپیدن بود گفت:" سریع بلند شوید برویم که تا امام را به شما نشان دهم، من خودم ایشان را در حالی که به خیابان آمده بودند دیدم، ولی از راه دور، که برای مردم دست تکان می دادند، شما هم هر چه سریعتر آماده شوید تا برویم آنجا." ولی متأسفانه وقتی ما رسیدیم، امام دیگر رفته بود و ما موفق به دیدن ایشان نشدیم. ولی آن صحنة محسن هرگز از ذهنم نخواهد رفت که از دیدن امام اینقدر خوشحال شده بود و فکر نمی کنم که هیچ وقت در زندگی اینقدر خوشحال شده بود چون علاقة بسیار زیادی نسبت به حضرت امام خمینی (قدس سره) داشتند.
ثبت دیدگاه