شناسه: 172462

عشق به شهادت

به روایت از منصوره حسنی : یک روز برای شناسایی منطقة اسلام آباد غرب رفته بودیم. داخل ماشین در رابطه با وصیت نامه بحث می کردیم و من به او گفتم: محسن آقا من یک دختر و دو پسر دارم، اگر من شهید شدم سرپرستی آنها را به عهده بگیر و از آنها مراقبت کن. ایشان با شنیدن صحبتهای من ناگهان ماشین را نگه داشت و شروع کرد به گریه کردن و گفت:" خدایا من اینجا آمده ام برای اسلام مبارزه کنم، آنوقت ایشان به من وصیت می کند که بروم از خانواده اش سرپرستی کنم." و کلی از این حرف من ناراحت شد و گفت:" شاید من زودتر از شما به شهادت رسیدم."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه