شناسه: 172474

فکاهی و وقایع خنده دار

به روایت از منصوره حسنی : در عملیات والفجر 8 چون اکثراً در آب بودیم، در آنجا نهری بود به نام نهر ایوب که بعد از سوارشدن در قایق به آنجا رفتیم. به دلیل اینکه دشمن ممکن بود در بین نیزارها کمین گذاشته باشد قایق به صورت مستقیم حرکت نمی کرد، خلاصه به هر مکافاتی بود خودمان را به منطقة عملیاتی رسانیدیم. قبل از اینکه به نیروها به آنجا بروند تعدادی از غواصها رفته بودند و بعضی از سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده بودند ولی به محض اینکه ما رفتیم جلو ناگهان تیری به سینة من اصابت کرد و همانجا افتادم و نفسم قطع شد. پشت سر من آقا محسن رسید و چون تیر به ریة من اصابت کرده بود نمی توانستم نفس بکشم و در آن لحظه ناگهان آقای غزنوی هم رسید و به آقا محسن گفت:" چه شده است؟" من فقط صدای آنها را می شنیدم ولی نمی توانستم صحبت کنم، آقا محسن گفت:" آقای ثابت شهید شده است و دو نفری نشستند و برای من فاتحه خواندند." من در همان حالت ناگهان با دست پای برادری را که از آنجا رد می شد گرفتم و او متوجه شد که من زنده هستم و فوراً مرا به عقب منتقل کردند و از آنجا هم به مشهد. وقتی آقا محسن به مشهد آمده بود و به خانوادة خود گفته بود که:" به خانوادة آقای ثابت نگویید که او شهید شده است" مادر ایشان در جواب به آقا محسن می گوید شما اشتباه می کنید آقای ثابت مجروح شده و در بیمارستان بستری است." آقای محسنی با شنیدن این خبر تعجب می کند و بلافاصله به بیمارستان آمد و وقتی مرا دید خیلی خوشحال شد و از اتفاقی که افتاده بود کلی خندیدیم و خوشحال شد که من سالم هستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه