احساس مسئولیت
به روایت از منصوره حسنی : در عملیات آزادسازی مهران در دره ای مستقر بودیم، ساعت حدوداً 10 شب در حال گشت زنی بودم که دیدم یک چیزی روی زمین برق می زند، جلو رفتم و دیدم یک ساعت مچی روی زمین افتاده است. آن را برداشتم و پیش آقا محسن برده و گفتم:" این ساعت روی زمین افتاده و من آن را پیدا کردم." او خیلی ناراحت شد که چرا آن را برداشتم، گفت:" شاید کسی که آن را گم کرده دوباره به آن محل بازگردد." بعد خودشان بلندگویی را که مربوط به تبلیغات گردان بود را برداشت و به تمام چادرها سر زد و اعلام کرد که همچین ساعتی با این مشخصات پیدا شده هر کس ساعتی گم کرده به من مراجعه کند و ساعت را تحویل بگیرد و بعد از چند دقیقه صاحب ساعت پیدا شد و از آقا محسن تشکر کرد.
ثبت دیدگاه