عشق به جهاد 2
به روایت از مریم اردمه ای : یک روز به محمد مهدی گفتم: مادرجان سن شما کم است. دیگر نمی خواهد به جبهه بروی حضور شما در آنجا باعث مشکل برای دیگران می شود. او به من گفت: مادرجان خدا در آن جا به قدرت نیروی خاصی می دهد. و بنده خودم معجزات زیادی را در جبهه دیده ام که مرا شگفت زده کرده است. مثلاً یک روز در جبهه از طرف دشمن گلوله های زیادی به طرف ما می آمد. گویی صدایی شنیدم که گفت: جایم را عوض کنم به محض اینکه جایم را عوض کردم و به مکان دیگری رفتم. گلولة خمپاره درست در همان نقطة قبلی خورد و این خودش یک عنایت الهی بود.
ثبت دیدگاه