شناسه: 172565

روزه

به روایت از مزیم اردمه ای : یادمی می آید روزی که محمد مهدی از مرخصی آمده بود گفت: من می خواهم فردا روزه بگیرم اتفاقاً ما می خواستیم فردای آن روز را به صحرا برویم. من به او گفتم: مادر جان حالا روزها خیلی طولانی است، صبر کن در یک فرصت مناسب روزه بگیر. او گفت: مادر جان من روزه قرض دارم و باید بگیرم تا مدیون نباشم. حالا فرصت خوبی است که روزه را بگیرم، شاید دیگر فرصت نباشد. در هر صورت او آن روز را روزه گرفت بدون اینکه سحری خورده باشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه