فکاهی و شوخ طبعی 2
به روایت از وحید رضا اسماعیل نژاد : یک روز بعداز ظهر با بچه ها دور هم جمع شده بودیم. ناگهان دیدم مردان سوار بر الاغ دارد می آید وقتی نزدیک ما شد دیدم یک سیگار خاموش کنار لب خودش گذاشته و یک سیگار هم کنار لب الاغ که باعث خنده ی بچه ها شد
ثبت دیدگاه