شناسه: 172648

پيش بيني شهادت

راوی گلدسته خیرآبادی: به خاطر دارم شبی که پسرم قاسم علی می خواست به جبهه برود ، من شلوارش را برداشتم و در جایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود! اما ایشان رفت شلوار خیسی را که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود که حرارت، کمی از آن را سوزانده بود و گفت مادر جان من خواب دیده ام که این مرتبه به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم و این دفعه شلوارم در ساک خونی بر می گردد، که من گریه ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟ اما او گفت: من حقیقت را می گویم بعد خداحافظی کرد و به جبهه رفت و مدتی طول نکشیده بود از رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند و خوابی هم که دیده بود درست بود. و این مرتبه که رفت دیگر نیامد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه