پيش بيني شهادت
راوی ام البنین حسن زاده: به یاد دارم روزی که خواهرم بیگلی را از بیمارستان به خانه آورده بودند ، برادرم قاسم هم خانه بود که گهگاهی به شوخی می گفت: ببین به بیمارستان رفته و حالا تعلیم دیده که در رختخواب بخوابد و بلند نمی شود که حداقل آب و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به من جاروب را بده تا خانه را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد و یک عکس دسته جمعی گرفتیم که گفت: این عکس یادگاری از من بماند چون این دفعه که به جبهه بروم شهید می شوم و دیگر بر نمی گردم و این دفعه ی آخری است که من به جبهه می روم.
ثبت دیدگاه