شناسه: 173478

عشق شهادت

راوی زربانو نادری : شب آخری که برادرم قربان می خواست به جبهه برود من را هم با همسرش از سرزمین کشاورزی به خانه اش آورد و او را به من سپرد و گفت: شاید من از این سفر برنگردم شما را به خدا می سپارم شب در منزل ایشان خوابیدیم ظاهرا وقتی که منطقه می رفت یک حلقه ی انگشتر داشت که به همسرش گفته بود این را بدهید به خواهرم زربانو البته خانمش بعد از شهادت برادرم انگشتر را فروخته بود وقتی مجددا ازدواج کرد و از خانه ی پدرم رفت گفت: برادرت به من انگشتری داد تا به تو بدهم ولی من آن را فروخته ام بیا این انگشتر را از من بگیر. من هم گفتم: نمی خواهم آن را به تو بخشیدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه