پيش بيني شهادت
راوی زربانو نادری : آخرین باری که برادرم قربان می خواست به جبهه برود من را هم از سرزمین کشاورزی با همسرش به خانه اش برد و گفت: شاید من از این سفر برنگردم شما را به خدا می سپارم و همسر و فرزندانم را به شما می سپارم. آن شب را در منزل برادرم خوابیدیم و ظاهرا وقتی که می خواست به منطقه برود یک حلقه ی انگشتری داشت که آن را به همسرش داده بود و گفته بود این انگشتری را به خواهرم زربانو بده. البته خانمش بعد از شهادت برادرم انگشتر را فروخته بود وقتی مجددا ازدواج کرد و از خانه ی پدریم رفت گفت: برادرت انگشتری به من داد تا به تو بدهم ولی من آن را فروختم و حالا بیا این انگشتر را از من بگیر. من هم گفتم: نه، نمی خواهم آن را به تو بخشیدم.
ثبت دیدگاه