خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی غلامرضا نادری : فرزندم قربان نادری مدتی مفقود الاثر بود و هر یک از اقوام و فامیل چیزی می گفت تا اینکه یک شب خواب دیدم از روبرو قربان دارد می آید و علمی یا پرچمی در دست دارد کوله پشتی بر پشت بسته و تیر باری روی شانه اش است و مقدار زیادی فشنگ تیر بار به دور کمرش بسته است. با خودم گفتم: عجب شیرمردی شده این قربان ما، به من که رسید گفت: پدر جان برای شما خوب شد ما که شهید شدیم، برای شما خوب شد و در به روی شما باز شد، فقط نماز و روزه ات را مرتب انجام بده و دینتان را محکم بگیرید، خداوند بهشت را ضمانت کرده است.
ثبت دیدگاه