شناسه: 173609

عشق به جهاد

دقیقاً به خاطر دارم شبی که اصغر می خواست به جبهه برود، وارد حیاط شد و زیر لب زمزمه می کرد:‌ غوغا می شود راه کربلا وا می شود. یکباره از او سئوال کردم یعنی چه این حرفهایی را که می زنی. گفت: این بار که بروم آخرین سری است حتماً انشاءا... راه کربلا باز می شود و شما را با خواهرانم می برم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه