شناسه: 173829

شجاعت وشهامت 2

به روایت از شیرمحمد عقوری : به خاطر دارم من به همراه دوستم محمد چاره اندیش در جبهه حضور داشتیم. یک شب که به همراه بقیه ی رزمنده ها در سنگرها نگهبانی می دادیم. ماشین غذا نیامد و دیر کرد. به بچه ها گفتن : حالا که ماشین غذا نیامده چطوری غذا برای خودمان تهیه کنیم. یک دفعه همرزمم محمد چاره اندیش گفت من می روم غذا می آورم . گفتیم مگر آتش دشمن را نمی بینی؟ حتی نمی شود از سنگر بیرون بروی چه برسد با ماشین بروی غذا بیاوری ولی ایشان پافشاری کرد که من می روم وغذا هم می آورم. خلاصه ایشان رفت و بعد از یک ساعتی برگشت و همراه خود غذا آورده بود. که همه از شجاعت و شهامت ایشان ماتشان زده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه