عشق به جهاد
در یک روز پائیزی که هوا بارانی و سرد بود و قرار بود که برادرم به جبهه برود. من به خانه آنها رفتم ، دیدم که بچه هایش همگی مریض هستند. به برادرم گفتم که با این وضعیت ، ضرورتی ندارد که شما بروید، ایشان در پاسخ به من گفت: " نه خواهرجان اگر من هم نباشم بچه هایم خوب می شوند، من انها را به خدا می سپارم." و درست در بعد از ظهر همان روز رفت و دیگر برنگشت، و خبر شهادت ایشان را آوردند.
ثبت دیدگاه