شناسه: 173893

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

در یکی از شبها که من بعداً‌پی به قضیه بردم، پدر شهید جهانی برای بچه های من از عمویشان در اسفراین باغی خریده بودند. من در همان شب در مشهر بودم و خواب دیدم که شهید جهانی درب خانه ما را می زند، درب را باز کردم شهید جهانی را دیدم. ایشان پسر بچه کوچکی در بغل داشت و با خنده رویی به طرف من آمد. به ایشان گفتم: شما که شهید شده اید، گفت: " آمده ام تا از شما سری بزنم." گفتم: بچه کیست؟! گفت: " او را خدا تازه به من داده است و خیلی هم خوشحال بودند." از پدر و مادرم و برادرم که قبلاً‌ فوت کرده بودند پرسیدم و ایشان در پاسخ به من گفت: " سلام رساندند، آنجا ما همه با هم هستیم و خیلی خوش می گذرد." بعداً متوجه شدم که آن خواب را در همان شبی دیدم که در اسفراین پدر ایشان این کار خیر را انجام داده بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه