شناسه: 174518

قناعت و صرفه جويي

راوی حسین جلالیان: یک روز پسر عمه ی فرزندم مجید خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد: می گفت: یک روز که توی ارگ رفته بودم تا برای تماشای فیلمی به سینما بروم ناگهان چشمم به پسرداییم مجید افتاد . دنبالش رفتم . دیدم رفت نزدیک پیرمردی که تعمیرکار کفش بود . کفشهایش را درآورد و به او داد تا آنها را تمیز کند . خیلی تعجب کردم . با خودم گفتم : ایشان چقدر قناعت می کند و کفشش را دور نمی اندازد و دوباره تعمیر می کند و آن را می پوشد . آن وقت من به سینما آمده ام .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه