خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی اشرف وارسته: یک شب خواب دیدم که به مکه رفته ام و وقتی برگشتم فرزندم اصغر را در راه آهن دیدم . جلو آمد و دسته گلی به من داد . گفتم : مادرجان مگر شما شهید نشدی ؟ گفت : نه مادر من زنده ام و هر کجا که اراده کنم می توانم بروم . او را در بغل گرفتم و بوسیدم و بعد از آن هم با من خداحافظی کرد و رفت و از خواب بیدارشدم .
ثبت دیدگاه