خواب و روياي شهادت
راوی محمد حسین ایزدی: شب قبل از اینکه دوست و همرزمم محمد علی جفایی به شهادت رسید ما در سنگر نشسته بودیم که ایشان وارد سنگر ما شد در حالیکه چند انار در دست داشت و گفت: آمده ام تا آخرین انارها را با هم بخوریم. بعد از اینکه انار ها را خوردیم به من گفت: این آخرین اناری بود که من خوردم. من به او گفتم: غصه نخور بعد از این عملیات به مرخصی می رویم و من به مادرت سفارش می کنم تا دستی برایت بالا بزند. او از جا بلند شد و در حالیکه لبخند می زد گفت: شما برمی گردید ولی من بر نمی گردم. آن شب گذشت و صبح که برای نماز بیدار شدم متوجه به همهمه بچه ها شدم بیرون که رفتم دیدم چند نفر از بچه ها مجروح شده اند و دو نفر هم به شهادت رسیده اند. وقتی جلو رفتم دیدم که محمد علی هم روی زمین است و شهید شده. ازهمرزمانم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. گفتند: آقای جفایی آخر شب بلند شده بود تا وضو بگیرد و نماز شب بخواند که گلوله خمپاره در کنار ایشان منفجر می شود و در دم به شهادت می رسد. من هم یاد حرف دیشب او افتادم که می گفت: این آخرین انار من است که می خورم و فهمیدم که او از قبل خبر داشته که شهید خواهد شد. روحش شاد.
ثبت دیدگاه