مقام و منزلت شهيد
راوی رحیم خادم محمدی: یادم است که مهدی را حامله بودم یکشب در خواب دیدم در اتاقی نشسته ام افرادی بسیار نورانی و بزرگوار روبرویم هستند و قرآن در دستهایشان است. به من قرآنی دادند و گفتند تو هم چند آیه ای تلاوت کن ـ فکر می کنم ائمه علیه السلام بودند ـ سپس خانمی که چادر سبز به سر داشت به طرفم آمد، دست دراز کرد و به من سکه ای طلایی داد. گفتم چیست؟ گفت: این یک هدیه است که برای تو فرستاده اند. قبول نکردم دوباره گفت بگیر و سکه را گرفتم. وقتی از خواب بیدار شدم خوابم را برای مادر شوهرم تعریف کردم. او گفت آن سکة طلا اولادی است که در شکم داری، از او خوب مراقبت کن.
ثبت دیدگاه