شناسه: 174831

تلاش و پشتکار

راوی زهرا جعفری: خواهر بزرگم خاطره ای را برایم این گونه نقل می کرد می گفت: روزی به خانه ی خواهرم مرضیه رفته بودم، مرضیه می گفت: خواهر جان چند پاکت گچ گرفته بودیم برای سفید کردن خانه هر روز می دیدیم این پاکت ها جابجا می شود تا این که یک دفعه دیدیم محمدابراهیم پاکت های گچ را به پشت می گیرد و در حیاط خانه راه می رود بعد از چند بار دور زدن به زمین می گذارد. آن موقع ابراهیم مجروح بود پرسیدم برادر جان شما با پای مجروح چرا این کار را می کنی؟ ابراهیم جواب داد: خواهرم می خواهم بدانم آیا هنوز نیرو دارم که کوله پشتی جبهه را حمل کنم یا نه؟!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه