بدون موضوع
یادم می آید پس از شهادت احمد شبی ایشان را درخواب دیدم که با اسب درحالی که دو لیوان در دست داشت به خانه آمده بود . لیوان ها رابه من داد و گفت : این ها را به عبدا… (برادرش ) بدهید وبگویید این قدر گریه نکند.
یادم می آید پس از شهادت احمد شبی ایشان را درخواب دیدم که با اسب درحالی که دو لیوان در دست داشت به خانه آمده بود . لیوان ها رابه من داد و گفت : این ها را به عبدا… (برادرش ) بدهید وبگویید این قدر گریه نکند.
ثبت دیدگاه