شناسه: 174934

بدون موضوع

یادم می آید پس از شهادت احمد شبی ایشان را درخواب دیدم که با اسب درحالی که دو لیوان در دست داشت به خانه آمده بود . لیوان ها رابه من داد و گفت : این ها را به عبدا… (برادرش ) بدهید وبگویید این قدر گریه نکند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه