شناسه: 175417

خبر شهادت

من پانزده روز قبل از شهادت محمدخواب دیدم که می خواهم به مکه بروم از همان زمان به بعد دائم منتظر شنیدن خبر شهادت محمد بودم روزی که ایشان شهیدشده بود دخترم به من گفت : مادر فردا 75 شهید به معرج خواهند آورد یک دفعه گفتم : آیا درمیان آنان امیر(محمد ) نیست؟ گفت : مامان این حرف را نزن از طرف مسجد چند نفر آمده بودند که بگویند محمد شهید شده است اما وقتی متوجه شدند ه میهمان داریم چیزی نگفتند من به میهمانان گفتم : فردا 75 شهید درمعراج است یکدفعه از من پرسیدند آیا می شود ما هم به معراج بیاییم گفتم : بله همین طوری هم راه می دهند می گفتند : محمد مارا دعوت کرده است . بعد برادرش هم به مسجد رفت و آمد و چیزی به ما نگفت صبح زود حاج آقا به اداره رفتند من هنوزچادری را که با آن نماز خوانده بودم بر سر داشتم که آقایی درب حیاط را زد من درب حیاط راباز کردم و پس از سلام واحوالپرسی از من پرسید: حاج آقا هستند گفتم : خیر به اداره رفتند پرسید آیا مرد دیگری در خانه هست ؟ گفتم: نه چون برادرش هم آماده می شد ه به تهران برود ودر خانه نبود خیلی مراسوال و جواب کردند من گفتم : تو را به جده ات زهرا بگو اگر بچه ام شهید شده بگو من آمادگی شنیدن شهادت او را دارم اگر راستش رابه من نگویی پیش جدت روسیاهی گفتم : در معراج 170 تا شهید هست و یکی از آنها حتماً بچه ی من (محمد )است گفت : نه بچه بی شما مجروح شده و در بیمارستان بستری است گفتند : آقای خنداندل مجروح شده وایشان را به مشهد آورده اند اوبا ما تماس گرفته و گفته است که به خانواده ی محمد بگویم که محمد مجروح شده و حالش خوب است گفتم : به من الهام شده که ایشان شهید شده است بالاخره عکس محمد را ازمن خواستند من هم برایشان آوردم وقتی حاج آقا آمدندخبر دادند که محمد شهید شده و جلودرب خیاط را حجله بستند. خدا را شکر می کنم که آن موقع صبر و تحمل شنیدن خبر شهادت پسرم را خداوند به من عطا فرمودند این اثر شهادت شهیدم بود من یک مادر و یک چوپانی بیش نبودم تا آن زمان چوپانی اش را کردم خداوند می خواست که خوبش را ببرد که برد رضایم به رضای خدا آن زمان من به یاد حرفهای موقع رفتن او افتادم و فهمیدم منظور او چه بوده است خداوند آنقدر به من صبر داد که توانستم خودم را کنترل کنم و چیزی نگویم که دشمن شاد شود دلم را پیش دل بزرگ بانوی اسلام حضرت زینب (س ) گذاشتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه