شناسه: 175450

عشق به جهاد

وقتی که با فرمان مقام معظم فرماندهی در مورد امور قضایی دفتری ایشان مجبور به خدمت در دفتر قضایی شد، همه ی دوستان و رفقا ناراحتی را در چهره ی او مشاهده می کردند. من از او سؤال کردم که دلیل ناراحتی شما چیست؟ گفت: دور شدن از جبهه و دور شدن از آن سنگرهای خاکی، دور شدن از آن اسلحه ی کلاشینکف خاکی که بچه های بسیجی روی شانه ی خود می گذارند و دور شدن از آن نوار " یا حسین " که بر پیشانی _ شان می بنددند. آری من نیز این غم را و این ماتم را در چهره ی محمد دیدم. در پادگان مثل این بچه های ماتم زده در گوشه ای نشسته بود و زانوی غم در بغل گرفته بود و منتظر ما بود که از خط مقدم برگردیم. همینکه رزمندگان را می دید دور آنهای چرخید و می گفت: از جبهه برایم تعریف کنید! در صورتی که خودش مدتها در جبهه جنگیده بود در همان اندک زمانی که بر حسب نیاز در پادگان مانده بود، اینقدر دلتنگ جبهه و جنگ شده بود و احساس ناراحتی می کرد که این ناراحتی در چهره ی او کاملاً مشهود و محسوس بود. در عملیات کربلای 5 او اصرار بیش از حدی داشت تا بعنوان دستیار گردان با ما بیاید. در صورتی که دستیار گردان وظیفه ی رزمی ندارد اما بنا به اظهارات فرماندهی ایشان که بعداً گفته بود که محمد اصرار زیادی داشت که مثل یک بسیجی در خط مقدم جبهه برود و بجنگد. روز سوم عملیات کربلای 5 بود. محمد با توجه به اینکه لباس فرم هم داشت، دیگر رزمندگان دیده بودند که لباس بسیجی به تن کرده بود و اسلحه را روی شانه اش گذاشته بود و گفته بود: بچه ها من هم با شما می آیم. او راهی میدان شد و در همان عملیات بود که بعد از خواندن نماز عشق، بچه ها با جنازه ی شهید روبرو شدند که از ناحیه ی قلب مورد اصابت ترکش واقع شده بود و چه راحت به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه