شناسه: 175526

همت در رفع مشکل ديگران

راوی علیرضا حق گو: در هنگام اعزام به جبهه به تهران که رسیدیم مدتی علاف شدیم. در آنجا کیف پول و دفترچه مساعده ام گم شد. به کسی چیزی نگفتم. فقط آقای علی آبادی فهمید که کیفم گم شده است. وقتی به لشکر رسیدیم، ایشان چون آشنا بودند ندایی داده بودند که فلانی بسیجی است و کیفش در تهران گم شده است. دو سه روزی که گذشت و در گردان مستقر شدیم دیدم از طریق بلندگو من را صدا زدند و گفتند به دفتر فرماندهی بیایید. من گفتم: خدایا چه خبر است که مرا صدا می زنند. آنجا که رفتم، شهید جابری از جایش حرکت کردند و با احترام نشستم. یک چایی آوردند. ایشان از جا حرکت کرد و سینی چایی را جلو ما گذاشت. سپس گفت: برادرم چه برسرت آمده؟ گفتم: هیچ چیز. نمی دانستم که از موضوع خبر داشتند. گفتند: یک مسائلی هست که شما نمی خواهید بگویید؟ گفتم: نه. هیچ قضیه ای پیش نیامده است. گفت: چرا نمی خواهی به من بگویی؟ گفتم: منظور شما چیست؟ گفت: به گوش من رسیده که کیف شما به مقداری پول گم شده است. گفتم: من مواظب مالم نبوده ام که گم شده است. ایشاان چهارصد تومان از جیبش درآورد و به من داد. من قبول نمی کردم. گفت: چرا قبول نمی کنی؟ گفتم: دلیل ندارد که من قبول کنم. چون من نه معتادم نه سیگاری و نه نیاز به چیزی دارم. غذای مرا هم که می دهند. مشکل پولی هم ندارم، بعد هم دوستان هستند. گفت: ولی باید این پول را از من بگیری. بالأخره قبول کردم. بعد از عملیات که عازم بیرجند بودیم، پول را بردم خدمت شهید و گفتم: حاج آقا، اگر می شود این را قبول کنید. تبسمی کرد و گفت: پسرجان من این پول را به شما ندادم که پس بگیرم و بالأخره آن را پس نگرفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه