شناسه: 175528

حسن برخورد

راوی ن .م برقعی: در خط پدافندی مستقر بودیم ولی شبها به صورت گروه گشتی به شناسایی می رفتیم و به دشمن تک می زدیم و مقادیری از تجهیزات رها شده را با خودمان می آوردیم. در آن زمان همسر بنده که قبلاً همسر شهید بود _ در عقد بودند - این بود که شهید جابری به بچه ها می گفتند اگر خواستید برقعی را در عملیات گشت شناسایی به همراه خود ببرید، حتماً به من اطلاع دهید و بدون اجازه من اقدام نکنید. ایشان خیلی روی این مسئله حساس بودند و می خواستند که من بروم و تشکیل زندگی بدهم بویژه که همسرم _ همسر شهید و داغدیده ای بودند - این بود که یک روز که در مقر گروهان شهادت _ با حفظ سمت دستیار گردان امام علی (ع)، مسؤولیت گروهان شهادت را نیز بر عهده گرفتم _ نشسته بودم که با من تماس گرفتند که شهید کاوه شما را از قرارگاه احضار کرده اند. گویا برنامه ریزی کرده بودند که بنده را به هر طریقی که شده پشت خط بفرستند تا تشکیل زندگی و خانواده بدهم. من هم که تقریباً متوجه قضیه شده بودم، گفتم: باشد انشاءا... فردا و یا پس از عملیات خدمت ایشان خواهم رسید. یکی دو ساعت بعد تماس گرفتند که آقا از بیرجند تماس گرفته اند که پدرتان مریض است باید برگردید. لیکن شور و شوق و حال و هوای خط اجازه و توان برگشتن به من را نمی داد و البته هم بچه ها همین طور بودند و کسی خط را نمی توانست ترک کند. این بود که برنگشتم، تا اینکه دوباره پیام دادند که حقیقت قضیه این است که پدرتان فوت کرده است (البته حقیقت نداشت و مصلحتی این مطلب را می گفتند). همان شب از لشکر 77 خراسان آمده بودند که برای شناسایی بروند به عمق خاک دشمن و تقاضای یک راهنما داشتند که من داوطلب شدم و از شهید کاوه خواستم که مرا بفرستند. ولی شهید جابری اصرار داشت که من برگردم و به شهید کاوه هم گفت: ایشان همسرشان _ که قبلا همسر شهید بوده اند _ یک سال است که در عقد هستند. ایشان را دنبال این کارها نفرستید که خود را به کشتن می دهد، باید برود و تشکیل زندگی بدهد. شهید جابری با اینکه در قالب شوخی مطالب را می فرمودند ولی تأکید فراوانی بر آن داشتند. ولی من با اصرار فراوان بالاخره آن شب رفتم و تا صبح به مأموریت خود عمل کردم و برگشتم. شب هوا بارانی و سرد بود، بسیار بسیار خسته بودم و عضلات بدنم بسته بود و نماز صبح را خواندم و ساعتی را به استراحت پرداختم. شهید جابری مرا صدا کرد و گفت: آقا سید محمد! ما می خواهیم برای توجیه مسئولین لشکر 77 به منطقه گروهان سلمان برویم، اگر میل داری با ما بیا! از سنگر بیرون آمدم و با شوخی و شادمانی گفتم: جناب آقای جابری شما که از فرستادن من به مأموریت ها و مناطق حساس جلوگیری می کردید، چطور شده است که الان که خسته هستم و می خواهم استراحت کنم می فرمایید همراه شما بیایم؟ ایشان هم شادمان و خوشحال با لحن شوخ طبعانه ای فرمودند: بیا دیگه، این بود که رفتیم. شهید جابری می خواست یک منطقه را که منتهی به کنار رودخانه شیلر و مشرف به شهر چوارته عراق بود و در تصرف هیچ طرفی نبود را به فرماندهان لشکر 77 نشان بدهد. از سیمهای خاردار میدان مین قبلی دشمن که گفته می شد محور آن باز است گذشتیم و من به عنوان راهنما _ راه را می شناختم _ جلوتر از دیگران بودم از 6 یا 7 عدد مین گذشته بودیم که ناگهان در حالی که پایم را بالا برده و داشتم بر زمین می گذاشتم، در زیر پای خود مین سبز زنگ ضد نفری را مشاهده کردم (منطقه سرسبز بود و مین ها استتار شده بودند و غیر قابل تشخیص بودند.) در این لحظه گویی صد نفر پایم را هوا نگه داشتند، پایم سبک شده بود و بی حس، یارای بر زمین فرود آمدن را نداشت و من فورا گفتم: آقای جابری در میدان مین قرار داریم. همه همراهانم در جای خود میخکوب شدند. هر کدام که به اطراف می نگریستند تعداد زیادی مین را مشاهده می کردند، خیلی عجیب بود. نمی دانم مصلحت خداوند چه بود که آن مسیر را روی میدان مین طی کرده بودیم . با مین برخورد نکرده بودیم. من شروع به خنثی کردن مین ها کردم و پس از فراغت، شهید جابری متبسم به من گفت: سید محمد، امروز قبل از حرکت احساس کردم کسی به من گفت: تو را همراه بیاورم و از برکت وجود توست که ما اکنون سالم هستیم و گرنه دست و پای خود را از دست داده بودیم که من هم عرض کردم خیر این از عنایات خداوند به برکت وجود شما بوده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه