قدرت روح و کرامت نفس
راوی محمد صفری: یک روز به اتفاق برادر ثروتی و محلاتی از اردوگاه شهید برونسی به پادگان 92 زرهی رفتیم. برادر محدثی گفت حالا که برادرم مفقود شده بنیاد شهید به ما ماشین برویم و باهم مسابقه بگذاریم. برادر ثروتی ثروتی به من نگاه کرد و گفت: محمد آقا این محدثی دیوانه نیست برادرش مفقود شده می گوید بنیاد شهید به ما ماشین بدهد تا مسابقه بگذاریم می گفتم اگر شما جای او بودید چکار می کردید گفت : مثلا چه کسی از ما شهید بشود . گفتم مثلا برادرت حمید آقا گفت : نه عمو آقا چنین چیزی امکان ندارد . برای من قابل عمل نیست . نه اصلا به او گفتم ناراحت نباش حالا این طور فکر کنی در آن شرایط و وضعیت فوق می کند خداوند به انسان ضبر و آرامش می دهد . این گذشت تا اینکه روزی شهید بزرگوار علی رمضانی فرمانده گردان و شهید مؤمن و مخلص کماسی روحانی گردان به سراغ ما آمدند و گفتند جنازه حمید فردا در بجنورد تشییع می شود ما آمدیم خبر شهادت را به برادرش ثروتی بدهم . بچه های گردان آن روز در راهپیمایی بودند . پیکی را فرستادیم و با برادر ثروتی برگشتند چشمش به این دو بزرگوار افتاد پس از احوال پرسی مختصر به ترکی از آنان پرسید . از حمید نمه خبر ، از حمید چه خبر . با خودتان نیاوردید . شهید کماسی لبخندی زد که هیچ وقت یادم نمی رود . گفت : تو از حمید چه می خواهی برادر ثروتی گفت : مرا اذیت نکنید من چه می دانم هر چه خدا بخواهد برادر کماسی گفت : آری خدا خواست و حمید به آرزویش رسید . شهادت او را به شما تبریک می گویم . برادر ثروتی لحظه ای سرش را پایین انداخت من به او گفتم : برادر ثروتی حالا چه حالی داری خداوند به شما صبر و اجر بدهد و با آرامش سرش را بالا آورد و گفت که رضایم به رضای خداوند برایش بلیط گرفتیم و ایشان عازم شهرستان شدند .
ثبت دیدگاه