ایثار و فداکاری
تازه از منطقه برگشته بود. خسته و کوفته در منزل نشسته و با هم صحبت می کردیم ناگهان صدای در منزل نظر ما را به خودش جلب کرد. وقتی در را باز کردم زن همسایمان را دیدم. احوالپرسی کرد و گفت:" ببخشید، نیمه شب است و مغازه ها بسته اند آیا تخم مرغ در منزل دارید؟" دو عدد تخم مرغ در خانه داشتیم ولی چون می خواستم برای مسعود درست کنم گفتم:" متأسفانه، در خانه تخم مرغ نداریم." با هم خدا حافظی کردیم و به داخل منزل آمدم. مسعود که متوجه صحبتهای ما شده بود مستقیماً به طرف یخچال رفت تا چشمش به دو عدد تخم مرغ افتاد. به من گفت:" مادر. اینجا که تخم مرغ هست چرا به همسایه ندادی؟" گفتم:" خوب می خواهم برای شما درست کنم." گفت: من این تخم مرغ ها را نمی خورم. در حالی که همسایمان از شما آنها را طلب کرده است. همین الآن اینها را ببر و به همسایه بده، وگرنه خودم این کار را خواهم کرد.
ثبت دیدگاه