شناسه: 175791

عشق به جهاد

روزی به مسعود گفتم:" مادر، می خواهی برایت به خواستگاری دختر عمویت برویم." گفت:" نه مادر مادامی که جبهه و جنگ است، فکر و ذهن ما باید منطقه و جنگ باشد بعد از جنگ انشاء الله وقت هست." هر چه اصرار می کردیم فایده ای نداشت و ایشان زیر بار ازدواج نمی رفت. تا اینکه بالأخره یک بار از طرف سپاه به دیدار حضرت امام مشرف می شوند و در آنجا امام (ره) می فرماید از برادران سپاه کسانیکه ازدواج نکرده اند، تشکیل خانواده بدهند. بعد از این موضوع مسعود نزد من آمد و گفت:" مادر حالا اگر می خواهی خانة عمو بروی و از دخترشان خواستگاری کنی برو." به اتفاق پدرش به خواستگاری رفتیم و منتظر جواب از جانب خانوادة عمویش بودیم که بعد از چند روز جواب رد دادند و گفتند: مسعود دائماً در جبهه بسر می برد. به هر حال چند وقتی از این موضوع گذشت تا اینکه روزی یکی از دوستان پدر مسعود به ایشان گفته بود:" بالأخره مسعود سر و سامان گرفت؟" وقتی با جواب منفی پدرش مواجه گشت، عکسی را از جیبش بیرون آورد و گفت:" این عکس دخترم است، شما این عکس را به مسعود نشان بدهید، اگر مورد قبول واقع شد، افتخار بزرگی نصیب ما شده است." پدرش عکس را به مسعود نشان داد و او گفت:" هر طور خودتان صلاح می دانید، همان کار را بکنید." شب خواستگاری فرا رسید. بعد از صحبتهای اولیه که رد و بدل شد مسعود از پدر عروس خواست چند لحظه ای با عروس صحبت کند. پدر عروس با اشاره به اتاقی گفت: می توانید آنجا حرفهایتان را بزنید. وقتی مسعود بلند شد که به طرف اتاق برود، خطاب به من گفت:" مادر شما هم با من بیا." در داخل اتاق مسعود به عروس خانم گفت:" من به جبهه می روم. در این راه شاید روزی، دیگر برنگردم حال یا اسیر شوم یا کشته شوم. و دیگر اینکه تا وقتی زنده هستم خود را موظف می دانم به احوال پدر و مادرم رسیدگی کنم." عروس خانم با شنیدن این حرفها گفت:" من افتخار می کنم که شوهرم در منطقه باشد بر علیه کفر بجنگد حتی اگر می توانستم خودم هم اسلحه به دست می گرفتم و در جبهه ها شرکت می کردم. در مورد مسئلة دوم هم از اینکه شما به فکر خانواده ات هستی خوشحالم و من هم تا می توانم از هیچ کوششی برای به دست آوردن رضایت پدر و مادرتان دریغ نخواهم کرد." به هر حال دو طرف قبول کردند و مراسم ساده و مختصری گرفتیم. هنوز یک هفته از عقدش نگذشته بود که عزم رفتن به جبهه رفتن کرد. گفتم: مادر، ... حالا شما ازدواج کرده ای خیلی زود است به جبهه بروی." گفت:" مگر زن گرفته ام که جبهه را طلاق بدهم." در آخر ساکش را بست و رفت. چند روز بعد هم خبر شهادت غرورآمیزش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه