شناسه: 175793

لحظه و نحوه شهادت

راوی جهانگیر حسینی پور: واخر سال 62 پس از طی کردن دورة آموزش بسیج برای اولین بار به به صورت کاروانی به اهواز اعزام شدیم. در آنجا بعد از دو روز نیروها را جمع کرده و سازماندهی کردند. قبل از سازماندهی نیروها که قریب به سه هزار نفر بودیم عده ای از فرماندهان آنجا برایمان سخنرانی کردند و اهداف ما را از آمدن به جبهه و این که چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهد، تشریح کردند. در انتها شخص دیگری برای سازماندهی آمد. شرایط ساز ماندهی همانطور که از قبل گفته بودند به صورت داوطلبانه صورت گرفت. آقای رضایی به عنوان مسئول تقسیم نیروها در جمع سخنرانی ایراد کرد. ایشان اولین شخصی بود که اجازه داده بودند نیروهای قسمت خودش را انتخاب کند. آقای رضایی بعد از این که یک سری صحبت های کلی گفتند ادامه دادند که ما نیرویی می خواهیم که شهادت طلب و هر روز، هر لحظه با غسل و وضو باشد، از دنیای کنونی بریده و تحمل هر گونه سختی و مشقت را داشته باشد. پس از این صحبت ها آقای رضایی گفت: حالا هر کس می داندکه می تواند با این شرایط کنار بیاید می تواند وارد جمع ما شود. با خود گفتم:" پس با این شرایط و اهدافی که من از آمدن به جبهه دارم بهترین قسمتی که می توانم با واقعیات جنگ و جبهه آشنایی پیدا کنم همین قسمت است." به همین دلیلبلند شدم تا اسم مرا ثبت کنند. دومین شخصی که آمادة ثبت نام شد کسی نبود جز مسعود توکلی که تا آن موقع من شناخت کاملی از ایشان نداشتم و از آن به بعد که ما در یک قسمت کار می کردیم با روحیات و اخلاق مسعود توکلی آشنا شدم. به هر حال پس از این که حدود چهل نفر داوطلب شدیم که در این قسمت شروع به کار کنیم، آقای رضایی ما را به محلی که چنانه نام داشت برد و گفت:" تمامی کسانی که به این محل آمدند در واقع به پذیرش واحدی به نام اطلاعات عملیات درآمده اند و می بایست دوره هایی که برای آشنایی با راه و روش این واحد است را طی کنند." سپس گردان بندی شدیم و من به اتفاق آقای توکلی در گردان هجرت آموزش را شروع کردیم. مدت آموزش دو ماه و نیم بود در این مدت زمان خوبی بود که من مسعود توکلی را بهتر بشناسم که طبیعت منحصر به فرد خودش را داشت. فرد را مجذوب خودش می کرد، خیلی وقت ها هم می دیدم که ایشان در گوشه ای خلوت کرده و در حال راز و نیاز است. چنین رفتاری از ایشان باعث شده بود محبوبیت خاصی در بین گردان داشته باشد. بعد از اتمام دوره ما را به منطقة عملیاتی والفجر یک اعزام کردند. اوایل عملیات بود ما را فقط تحت عنوان نیرویی که می خواست از نزدیک با عملیات و جنگ آشنایی پیدا کند به آنجا بردند. در واقع اولین باری بود که وارد جنگ واقعی شده بودیم تا آن موقع هر چه یاد گرفته بودیم در آموزش بود و جنبة واقعی نداشت. هنگامی که در منطقه ما را مستقر کردند، آقای توکلی خیلی اصرار داشت که از همانجا وارد گردان های عملیاتی شوند و همراه دیگر رزمندگان وارد عملیات شوند. به هر حال بعد از این که حدود پانزده روز در منطقه بودیم، ما را به مرخصی فرستادند. پس از اتمام مرخصی عملاً در سازمان اطلاعات عملیات شروع به کار کردیم. در ابتدا من و مسعود توکلی در یک رده بودیم. اما به تدریج استعدادهای مسعود توکلی بیشتر از دیگران شکوفا شد و فرماندهان به ارزش مسعود توکلی پی بردند و ایشان را به عنوان مسئول گروه شناسایی معرفی کردند. از آن به بعد مسعود تقریباً در تمامی عملیات ها به عنوان مسئول شناسایی شرکت فعال داشت. یکی دو باری که من با مسعود توکلی برای شناسایی رفتم می دیدم که چه رشادت هایی از خود به خرج می داد و از نزدیک با رشادت ها و تدابیر مسعود آشنا شدم. به حدی تبحر در کارش داشت که ما از ایشان به عنوان استاد خود یاد می کردیم. خیلی از مسائل مربوط به شناسایی را از مسعود یاد می گرفتیم. بعد از آن مسعود توکلی بیشتر شهره شد تا این که بالأخره به عنوان مسئول محور شناسایی و یا به عبارت دیگر مسئول اطلاعات یک تیپ معرفی شد. در آن زمان در اطلاعات لشکر حدود سه مسئول محور بیشتر نداشتیم، که یکی از آن ها مسعود توکلی بود. در همان زمان هم عراق شروع بع باز پس گیری بعضی از مناطقی که از دست داده بود، کرد. مناطقی مانند قلاویزان، کله قندی و منطقة عمومی مهران. مسئول وقت آن موقع اطلاعات حاج آقای موسوی بودند که مسعود را به عنوان مسئول شناسایی این محورها انتخاب کرده بودند. منطقه به قدری پیچیده بود که گاهی اصلاً مشخص نمی شد نیروهای دشمن کجا مستقر هستند و نیروهای خودی در کدام قسمت. مسعود توکلی به همراه تعدادی از افراد محورش برای شناسایی عازم ارتفاعات شدند. حدود سه شبانه روز شناسایی آن ها به طول انجامید. در طول این سه شبانه روز کار گروه شناسایی شده بود، پیاده روی و شناسایی دقیق محل هایی که قرار بود عملیات شود. پس از طی یکی دو بار شناسایی دقیق محل و ندیدن عراقی ها مسعود و گروهش به منطقه برگشتند و گفتند:" هیچ گونه نیروی عراقی در ارتفاعات دیده نشده است." ولی آقای موسوی اصرار داشت که نیروهای عراقی در همین ارتفاعات هستند و ما باید محل اختفای آن ها را شناسایی کنیم. این بار مسعود توکلی مصمم شد تا بالای ارتفاعات برود و منطقه را کاملاً تحت نظر بگیرد. به خاطر این که عراق تازه دو سه روز بود که ارتفاعات را گرفته بود. در دامنة ارتفاعات میدان های مین نامنظمی درست کرده بود و این امر پیشروی به سمت ارتفاعات را خیلی مشکل کرده بود مخصوصاً این که باید شبانه به سمت ارتفاعات حرکت می کردند، ولی مسعود توکلی مصمم شده بود هر طوری است به بالای ارتفاعات برود. مسعود توکلی و گروهش شبانه به سمت ارتفاعات حرکت کردند و توانستند با موفقیت به بالای ارتفاعات برسند. آنجا پی برده بودند که عراقی ها در ضد شیب به کمین نشسته اند. بعد از این که تمامی کانالهای عراقی ها را شناسایی کردند با موفقیت به منطقه برگشتند و شب بعد قرار شد عملیات باز پس گیری شروع گردد. شب بعد باز مسعود همراه گروهش آماده شدند تا به هدفی که داده بودند بروند. چون منطقه ای که قرار بود عملیات شود محدود بود و باید یک گروه می رفت. ما نتوانستیم همراه ایشان برویم ولی به عنوان نیروی پشتیبانی پشت سر آن ها بودیم. مسعود توکلی شبانه به همراه گروهش حرکت کرد. ساعت های 12 الی 1 نیمه شب بود که یکی از افراد گروه مسعود توکلی با بیسیم به نیروهای پشتیبانی اعلام کرد که به هدف رسیدیم و عملیات با موفقیت به اتمام رسید و با به هلاکت رساندن چندین عراقی در روی هدف مستقر هستیم." به شنیدن این خبر خیال فرماندهان راحت شد. صبح زود هنگامی که هنوز آفتاب طلوع نکرده بود نیروهای پشتیبانی به محل اعزام شدند تا از آنجا آمادة عملیات بعدی شوند. یکی از کانال ها منتهی می شد به سنگری که عراقی ها در آنجا تیر باری کار گذاشته بودند. مسعود توکلی همان کانال را گرفته بود و مستقیم رفته بود تا آن سنگر را هم از وجود عراقی ها خالی کند. منتها سنگر تیربار یک حالت منهنی داشت و در انتها کانال به دو راه تقسیم می شد و می بایست شخص از سمت چپ می رفت تا سنگر را ببیند که البته این خود یک فریب بود چرا که با نگاه اول مشخص نبود که سنگر در کجا قرار گرفته است. مسعود توکلی که شب قبلش آنجا را شناسایی کرده بود برای گرفتن سنگر و تکمیل هدف همان طور که به سمت سنگر می رفته گویا تیربار شروع به آتش میکند و در همان کانال مسعود توکلی تیری بر پیشانیش اصابت می کند و به فیض شهادت نائل می شود. صبح وقتی ما به محل رسیدیم و با پیکر پاک مسعود مواجه شدیم، دیدیم فاصله اش با سنگر چقدر کم بوده و با چه شهامتی تا آن قسمت پیش رفته بود. با دیدن این صحنه خیلی متاثر شدم البته از این که خداوند شهادت را نصیب مسعود کرد خوشحال بودم ولی از این که چنین شخصیت بزرگی دیگر در میان ما نبود و انقلاب چنین انسان بزرگی را از دست داده بود خیلی متاثر و ناراحت بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه