شناسه: 175800

عشق به جهاد

راوی سکینه حسینی: فرزندم مسعود یک روز وقتی از مدرسه آمد دیدم یک برگه ای دستش است و گفت: مادر این برگه را امضاء کن من هم که سواد نداشتم پرسیدم چی شده است درسهایت خراب است؟ گفت: چکار داری امضاء کن انگشت زدم پدرش هم امضاء کرد بعد گفت: خوب حالا من می خواهم به جبهه بروم گفتم: جبهه چیه؟ گفت: همان جایی که دایی اکبر رفته است گفتم آنها را از طرف ارتش برده اند خلاصه رفت و بعد از حدود دو هفته آمد و گفت مادر از بس تو ناراحت بودی مرا بر گرداندند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه