لحظهی رفتن
به نقل از همرزم شهید: سرش را از شیشهی ماشین بیرون آورد و گفت: «حسینجان! من دارم میرَم اهواز، خونه یه سری بزنم، شما کاری نداری؟!»
حسین دستش را به بالای در چسباند و پیشانیاش را گذاشت روی دستش، بعد چشم دوخت به لبهای خشکیدهی او و گفت: «بالاخره از فاو دل کَندی؟!»
مصطفی خندهی کوچکی گوشهی لب نشاند و گفت: «به تکتک آتیشبارا سر زدهام، به بچّهها هم سفارش کردهام، حواست به کارها باشه، من اگه خدا بخواد، میخوام برَم نجفآباد، به بچّهها قول دادهام برا مراسم چهلم بِریم.»
حسین خودش را کمی کنار کشید و گفت: «حاجی یه لحظه بیا پایین!» حاج مصطفی گفت: «چی شده؟»
حسین سرش را به سمت سنگر چرخاند، پسر جوانی مشغول پوشیدن پوتینهایش بود، حسین دستش را گوشهی دهانش چسباند و با صدای بلند گفت: «آقا مهدی! آقا مهدی، بیا اینجا!»
بعد هم سرش را برگرداند و چشم دوخت به مصطفی، سر تا پای تنش را خستگی فرا گرفته بود. حسین بازوی مصطفی را آرام گرفت و گفت: «برو بشین اون طرف! آقا مهدی تو را میرسونه خونه.»
مصطفی لبخندی زد و گفت: «اتّفاقاً خودم هم توي این فکر بودم.» بعد دستش را دراز کرد و گفت: «خوب! حسینجان با من کاری نداری؟!»
حسین دست او را در دست گرفت و گفت: «نه برو به سلامت!»
مهدی سوییچ را چرخاند. ماشین بعد از صدای کوتاهی خاموش شد، دوباره استارت زد، این بار ماشین با صدای خشنی روشن شد و به راه افتاد. مصطفی دستش را تا کنار ابرو بالا آورد. حسین لبخند زد و گفت: «سلام برسون حاجی!» ماشین آرام از حسین دور شد و لبخند خستهی مصطفی در آینهی چشم حسین جا ماند.
لحظهای بعد تنها سکوت بود و صدای سخت چرخهای ماشین. مهدی سرش را به طرف حاج مصطفی چرخاند، چشمهایش را دوخته بود به آسمان و نگاهش پُر بود از التماس. مهدی سکوت را شکست و آرام گفت: «حاجی شنیدم میخواهید بِرين مراسم، از اقوامند، نه؟!»
حاج مصطفی چشمهایش را بست، آهی کشید و گفت: «مراسم پسر خالمه، یک ماه پیش، مثل خیلی از دوستای دیگهام پَر کشید و رفت.»
مهدی دوباره سکوت کرد و تنها صدای ریگهایی که از زیر چرخ خودشان را بیرون میکشیدند، فضای کوچک ماشین را پُر کرد. هرازگاهی هم صدای شلیک گلولهی توپی از دور شنیده میشد.
ماشین همینطور جلو میرفت. مهدی دنده را عوض کرد و کمی سرعت گرفت. چند متر جلوتر تابلوی آشنایی خودنمایی کرد که روی آن نوشته شده بود: «خسرو آباد»، ماشین سریع از کنار تابلو عبور کرد. حاج مصطفی مفاتیح کوچکش را از پشت شیشه برداشت. بسمالله گفت و انگشت اشاره را بین برگهای آن حرکت داد و شروع به خواندن کرد، «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا ابا عَبدالله... »
مهدی دست دراز کرد و آینه را به راست چرخاند، چشمهای حاجی در قاب آینه میدرخشید. کاسهی چشمش پُر بود از باران نیاز، گاهی هم دستش را بالا میآورد و میکشید روی گونههای کبودش. صدای آشنایش آرام بود و آرامش بخش. مهدی چشمهایش را از آینه گرفت و دریچهی قلبش را گشود. حالا دیگر جز صدای حاجی هیچ چیز نمیشنید. تنها زمزمههای «یا ابا عبدالله» بود که در گوش نخلهای خسته میپیچید. به آسمان نگاه کرد. خورشید به سختی از پشت کوه پایین میرفت، صدای تلخ توپها پُررنگتر میشد، امّا زمزمهی حاج مصطفی رنگ دیگری داشت. «اللّهُمَ اجعَل مَحیایَ مَحیا محمّد وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتی مَماتَ مُحمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد». قطرههای شفاف اشک از گوشهی چشم او آهسته و با کمی مکث پایین میریخت. تکانهای ماشین آرام بود و چرخها آهسته میچرخید.
مهدی با خود گفت، تا حالا حاجی را اینطور ندیده بودم. وقتی بچّهها شهید میشدند، آرام بود؛ میگفت: انشاءَالله ما هم عاقبت به خیر بشیم، امّا این دفعه مثل این که پسر خالهاش... .
صدای بلند گلولهی توپ افکار مهدی را از هم پاشید. با دستپاچگی پایش را روی ترمز گذاشت. محکم فشار داد. ماشین با شدت از حرکت ایستاد. مهدی دستش را به فرمان چسباند. گفت: «یا امام حسین»! پیشانیاش محکم به استخوانهای سخت پشت دستش خورد.
لحظهای بعد، مهدی آرام سرش را بالا آورد. ماشین در هالهای از گرد و غبار گم شده بود. هیچ چیز دیده نمیشد. شیشهی ماشین از گوشهی سمت راست سوراخ شده و ترکهای باریک آن تا وسط کشیده شده بود. مهدی همانطور که خیره به بیرون نگاه میکرد، گفت: «حاجی شما طوریتون نشد!؟ امّا صدایی نشنید. سرش را به راست چرخاند. مژههای حاجی از غبار سفید شده بود. انگار صورتش آرام بود. انگار فرصت خوبی پیدا کرده بود برای خوابیدن. مهدی دستش را دراز کرد. بازوی او را محکم گرفت و چند بار تکان داد: «حاجی حاجی، حالت خوبه؟!»
امّا لبهای حاج مصطفی از هم باز نشد. مهدی نگاهش را به پایین کشاند. مفاتیح هنوز در دستش بود و زانوهایش غرق در خون شده بود!
ثبت دیدگاه