عشق به جهاد
راوی هادی نعمتی: در یکی از عملیاتها من فرمانده گردان بودم و گردان من برای احتیاط در محل قرار داشت. وقتیکه ما به خط رسیدیم، در مسیری که می رفتیم کنار شهید جوکار بودم و ایشان می گفت: فردا صبح یا شما باید مرا ببرید مشهد یا من باید شما را ببرم مشهد، گفتم چرا؟ گفت: با این آتش دشمن حتماً ما که خط شکن هستیم دچار صدماتی می شویم و در این مواقع یک حالت بغض به ایشان دست داد. گفتم: دلت تنگ شده است؟ ایشان خندید و گفت: تو همیشه فکر می کنی دلتنگ خانواده ام؟ دوست داشتم امشب اولین کسی بودم که جلو می رفتم و شهید می شدم اما خوب حالا به عنوان نیروی پشتیبانی انتخاب شده ام و باید اینجا باشم، گرچه فردا کارها سخت تر از کار امشب بچه هاست ولی دوست داشتم امشب با آنها می رفتم. در بین راه دیدم که شهید معافی دوان دوان به طرف ما می آید، وقتی که رسید گفت: دستور دادند یکی از گروهانهای پشتیبانی امشب همراه ما وارد عملیات شوند و برای حمله همراه سایر گردانها باشند اصلا باورم نمی شد. چون قرار شد از گردان ما هم در عملیات شرکت کند که من هم با شهید جوکار خداحافظی کردم و گفتم: حالا ما را هوایی می برند مشهد و شما هم زمینی بیا. خندید و گفت: هر کسی قسمتی دارد حالا برو. دو روز بعد ایشان را دیدم و پیش من آمد. روز بعد پاتک عجیبی بود و در جنگ هم فرمانده جنگ هدایتگر است و شهید جوکار نقش مهمی را در آنروز بر عهده داشت و عجیب کار می کرد. بچه هایی که در آن قسمت کار می کردند موقع نماز آمدند و ایشان هم بلافاصله لباسهایش را درآورد و مشغول نماز شد. فرماندهی که ساعتها جنگیده و در سرتاسر خط دویده و کلیه افراد را هدایت کرده به محض اینکه موقع نماز می شود شروع به نماز می کند و این از جمله خاطراتم از ایشان بود.
ثبت دیدگاه