اولين اعزام
راوی مریم نازی: خاطره ای که به یاد دارم این است که یک شب وقتی پسرم احمد پیمانی از محل کارش به خانه آمد بدون آنکه حرفی بزند و چیزی بخورد رفت خوابید و فردا صبح بلند شد و رفت محل کارش ،نزدیکی های ظهر بود که به خانه آمد و گفت: ساکم را بده ،مادر جان می خواهم جبهه بروم. من گفتم: تو که وقتت نیست. گفت: نه باید بروم. برای همین برادر بزرگترش محمود را فرستادم تا ببیند جریان از چه قرار است ،وقتی ایشان رفت و به خانه برگشت. دیدم برگه ای به دست دارد آن را به من نشان داد و گفت: ساعت 3 بعد از ظهر اعزام می شود و از طریق راه آهن وقطار به اهواز می رود. من رو به احمد کردم وگفتم: مادر جان هنوز برای جبهه رفتن تو زوده، برادرت محمود هنوز نرفته است. تو کجا می خواهی بروی؟ اما ایشان با عشق و علاقه ای که به جبهه رفتن داشتند، مرا راضی نمود و بعد رفت دوچرخه اش را قفل کرد و در زیر زمین خانه گذاشت و خدا حافظی نمود و راهی جبهه شد. چند مدتی از رفتنش گذشت که یک روز فهمیدم که احمد رفته پیش فرمانده حوزه شان و خیلی اصرار کرده است تا اجازه بدهندکه راهی جبهه شود وقتی آنها ، عشق علاقه احمد را برای جبهه رفتن دیدن، راضی شده بودند و احمد را اعزام کرده بودند.
ثبت دیدگاه