شناسه: 176816

عشق شهادت

راوی حسین صالحی تبار: یک بار من و دو نفر از همکاران برای تحقیق به چهار فرسخی یکی از روستاهای اطراف نهبندان رفته بودیم چون نزدیکیهای روستای آقای پیرامی رسیدیم گفتیم سری هم از خانواده ایشان بزنیم و احوالی بپرسیم و اگر کاری داشتند برای آنها انجام دهیم بعد به بیرجند برگردیم . وقتی به خانه ی والده ی ایشان رسیدیم مادر آقای پیرامی به اصرار ، ما را به منزل برد پس از صرف چای هنگام خداحافظی مقداری عناب به ما داد و گفت : در طی مسیر بخورید. شب هنگام به گزینش رسیدیم به اتاق رفتیم وقتی آقای پیرامی را دیدم گفتم : امروز ما به خانه ی شما رفتیم ومادر شما را زیارت کردیم و ایشان به شما سلام رساند ابتدا ایشان باور نمی کرد ولی وقتی عنابها را دید پذیرفت و بسیار خوشحال شد از اینکه ما به دیدن خانواده اش رفتیم گفت : از اینکه شما به زحمت افتادید متشکرم من مدیون شما هستم و می ترسم که این دین برگردنم بماند و پیش شما تا ابد شرمنده بمانم من به شوخی گفتم : در ضمن والده ی شما گفت : که خانه ی حسین آماده است و ما آمادگی برای دامادی ایشان داریم . او خندید و گفت: انشاءا… داماد می شوم اما فعلاً‌شما ازدواج کنید من گفتم : خانه ی شما ، خانه ی بزرگی بود سالن بزرگی هم داشت و مادر شما گفت : حسین این سالن را ساخته است آقای پیرامی گفت: بله این سالن را من برپا کردم و قصد دارم که جلسه ی دامادیم را در همین سالن بگیرم بعد که ایشان به شهادت رسید در همان سالن مراسم شهادت ایشان برگزار شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه